درباره وبلاگ ![]() روزهایی در زندگی هست که حتی اشک هم آرامت نمی کند ... به هر سو که می نگری بی پناهی و سرما می یابی ... دلت انقدر می گیرد که نمی دانی چطور ارامش کنی ... خسته می شوی ... خستگی ای که توانت را مثل اسیدی قدرتمند می سوزاند .... اما در اوج سردی ها و غم ها دلت خوش است به ته نوری که برایت باقی مانده بی اختیار چشمانت را به آسمان می گیری دستانت بی اراده بالا میرود و فریاد می زنی و زبانت گشوده می شود و تنها یک واژه را می خواند : خدایا .... این است هدیه خداوند بر خستگی هایت .... این است نشانه و پاسخش به دردهایت ... به امید رحمتت ای مهربان ترین مهربانان آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان خانه دوست من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند ارام گل بگویند و همه گل شنوند شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط ان داشتن یک دل بی رو و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم بر روی ان برگ نویسم ای یار خانه ما اینجاستتا که سهراب نپرسد خانه دوست کجاست؟ نظرات شما عزیزان: یک شنبه 3 فروردين 1398برچسب:, :: 15:7 :: نويسنده : اخوندی
![]() ![]() |