درباره وبلاگ ![]() روزهایی در زندگی هست که حتی اشک هم آرامت نمی کند ... به هر سو که می نگری بی پناهی و سرما می یابی ... دلت انقدر می گیرد که نمی دانی چطور ارامش کنی ... خسته می شوی ... خستگی ای که توانت را مثل اسیدی قدرتمند می سوزاند .... اما در اوج سردی ها و غم ها دلت خوش است به ته نوری که برایت باقی مانده بی اختیار چشمانت را به آسمان می گیری دستانت بی اراده بالا میرود و فریاد می زنی و زبانت گشوده می شود و تنها یک واژه را می خواند : خدایا .... این است هدیه خداوند بر خستگی هایت .... این است نشانه و پاسخش به دردهایت ... به امید رحمتت ای مهربان ترین مهربانان آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان خانه دوست استادى از شاگردانش پرسید:
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
استاد پرسید: شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
سپس استاد پرسید:
استاد ادامه داد:
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می کنند، اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی. نظرات شما عزیزان: سه شنبه 5 فروردين 1393برچسب:, :: 12:46 :: نويسنده : اخوندی
![]() ![]() |